تبليغاتX
روم به ديوار
لطفا در خواندن این پست نهایت حوصله را به خرج بدهید!

...................................................................

اندر بله گرفتن و بله گفتن تهمینه بانو

همی یاد دارم ز عهد کهن

ز رودابه و زال و از پیلتن

که رستم جوان بود و با کر و فر

قوی پنجه ای بود با صدهنر

... شبی بر سر سفره شام بود

رسی التفاتش به مادر نبود

چنین گفت رودابه مهربان

که حرفی بزن رستم پهلوان

چرا لالمانی گرفتی پسر

ز راز نهانت به من ده خبر

رسی زیر چشمی نگاهی فکند

بلرزید اندام  او بند بند

چنین گفت رستم که من عاشقم

بخواهم که تهمینه گردد زنم

چو زال پدر حرف او را شنید

یکی لقمه اندر گلویش پرید

بدو گفت رودابه با خشم و کین

ز ایران و توران و حتی ز چین

بسی دختر خوب و خوشگل به صف

که هر یک بخواهی بگیری هدف

تو سر خود شدی عاشق دختری؟

زن و زندگی را نگیر سرسری!

رسی باز گفتا که من عاشقم

بخواهم که تهمینه گردد زنم

بجز او نخواهم دگر همسری

من عاشق شوم او کند دلبری

بخندید زال و بگفت آفرین

که تهمینه باشد تو را بهترین

همین خوب باشد بگیرش پسر

گمانم که دارد هزاران هنر

تو را آدمت می کند عاقبت

چه بهتر که تهمینه گردد زنت

رسی گفت بابا فدایت شوم

به قربان موی سپیدت روم

بپوشم کت قرمز مخملی

کراوات مشکی و شلوار لی

یک انگشتری هم برای نشان

روم خواستگاری تهمینه جان

چنین گفت رودابه: خاکم به سر

که از دست من رفت اکنون پسر

(یک هفته بعد)

رسی رخش را شست و آماده کرد

به سرنیزه اش زد گل سرخ و زرد

بدانجا روان شد که تهمینه بود

بجز چهره او به یادش نبود

که بدجور عاشق شده پیلتن

از آن عاشقی های خیلی خفن

۲ روز و ۲ شب رفت و رستم رسید

همان لحظه تهمینه خانوم و دید

بزد قلب او تند و رنگش پرید

دو چشمش سیا گشت و جائی ندید

بلرزید پایش ولو شد یهو

بپا گشت هنگامه و بل وشو

بسی او خجالت کشید آن زمان

در آورد انگشتری نشان

به تهمینه گفتا: زنم میشوی؟

بگفتا که با کسب رخصت بلی

 

 اندر بپا کردن جشن عروسی

چو برگشت رستم به زابلستان

به نزدیک رودابه آمد دوان

بخندید و گفتا که ای مادرم

رسی خاک پایت تو تاج سرم

دگر ترشروئی مکن مهربان

که بعله گرفتم ز تهمینه جان

شود او عروس و تو مادر شوهر

که تهمینه خوب است و تو خوبتر!

بخندید رودابه از گفت او

بگفتا که دارم دو صد آرزو

چو مرغت یه پا دارد ای گل پسر

به پا کن عروسی ولی مختصر

رسی مادرش را یکی ماچ کرد

که پیروز شد باز در این نبرد

سپس رفت در پیش زال پدر

که داماد گشتن شده دردسر

بگفتا پدرجان به فریاد رس

بجز تو ندارم دگر هیچ کس

چنین گفته تهمینه بانو به من

که مهریه هدیه است در نزد زن

دوصد سکه مهرش نمودم پدر

بیا آبروی رسی را بخر

مگر بخت یاری کند بنده را

وگرنه که رفته سر من کلا!!

چو بشنید زال آن سخن های سرد

بگفتا که ای وای افسوس و درد

دگر بس کن ای رستم پهلوان

که اشکم درآمد ز آه و فغان

خودم خرج دامادی ات را دهم

میاور به ابروی خود هیچ خم

رسی شاد شد بشکنی چند زد

بگفتا که رستم فدایت شود

... بپا شد عروسی ز پول پدر

که این پول دارد هزاران هنر

گره می گشاید ز هر مشکلی

به مقصد رساند مراد دلی

همی گفته اند از قدیم این سخن

همه پیرمردان عهد کهن:

" چو جیبی پر از پول داری پسر

چرا پس عزب مانده ای سربه سر"

 

اندر بعد از عروسی

یکی هفته بگذشت از ازدواج

رسی مانده سرگشته و هاج و واج

نهیبی به خود زد که ای پیلتن

کنون باید این زندگی ساختن

" بپوشید خفتان و  بر سر نهاد

یکی ترگ چینی به کردار باد"

بیامد سر کوچه با خشم و کین

نشسته عرق بر دماغ و جبین

یکی روزنامه فروشی بدید

یه "همشهری صبح" و "ایران" خرید!

بسی "آگهی" دید آن پهلوان

"سری دوز" و "منشی" "دبیرزبان"

به رخش اندر آمد رسی با شتاب

مگر کز یکی شان بگیرد جواب

... یکی گفت اگرچه توئی با نمک

شود مشتری از تو زهره ترک

یکی گفت "اکسل" بلد نیستی

بگو پس در اینجا پی چیستی؟

یکی گفت " مدرک " چه داری جوان؟

تسلط تو داری به چندین زبان؟

رسی خسته از این چنین گفتگوی

به منزل سرافکنده بنهاد روی

چو رستم به نزدیکی در رسید

همان لحظه تهمینه او را بدید

چنین گفت تهمینه با هنر

که از زندگی با تو کردم ضرر

چرا بی خیالی تو ای پهلوان

به فکر کمی پول باش این زمان

بسی رنج بردم درین ۷ روز

تو زن داری آخر نه ای یالغوز

چو بشنید رستم سرش خیره گشت

ز پیش عیالش بیامد به دشت

همی نعره میزد یل پیلتن

که رستم  ذلیل است در پیش زن

روان گشت در نزد زال پدر

پدر گاه باشد انیس پسر

بدو گفت رستم به آه و فغان

که بر دوش من هست باری گران

چنین گفته تهمینه با هنر

که از زندگی با تو کردم ضرر

بیا راه حلی نشانم بده

که جنگاوری گشته بی فایده

بدو گفت زال هیچ غمگین مباش

که حل میشود مشکلت با تلاش

برو تا سر کوه قاف ای پسر

یکی پر سیمرغ با خود ببر

در آنجا تو آتش بزن پر او

چو سیمرغ آمد ز مشکل بگو

به یک لحظه حل میکند مشکلت

رباید غم و غصه های دلت

 

اندر به بال و پر سیمرغ افتادن از برای حل مشکل رستم

رسی شاد و شنگول و آواز خوان

بیامد به بالای کوه گران

بزد آتش آن پر سیمرغ را

بپا خاست در کوه دودی سیا

بیامد همان لحظه سیمرغ پیر

بگفتا چه میخواهی ای شیرگیر؟

رسی هرچه باید  به سیمرغ گفت

چو دیدش که سنگ مفت و گنجشک مفت

بدو گفت سیمرغ ای پهلوان

تو زورت زیاد است و هستی جوان

اگر پول میخواهی ای پیلتن

نشانت دهم راه حلی خفن

مکن لحظه ای هم در اینجا درنگ

که باید روی یک سفر تا فرنگ

برو بار و بندیل خود را ببند

به ریش همه مشکلاتت بخند

رسی گفت آنجا که گوئی کجاست؟

سفر کردن من بدانجا رواست؟

بگو نام آن تا بدانم که چیست

چه دارد که در چنته بنده نیست

بدو گفت سیمرغ خوش آب و رنگ

که تا کی به میدان روی بهر جنگ؟

به " ژاپن " برو در پی کسب و کار

شود ثروت تو فزون از هزار (۱)

در آن جا بسی پول پارو کنی

همه مشکلاتت به زانو کنی

چو رستم شنید آن سخن ها ز او

بگفتا که آخ جون هورا یهو

یکی ماچ فرمود سیمرغ را

و خوشحال و خندان از او شد جدا

به نزدیک تهمینه آمد روان

بیان کرد آن ماجرا پهلوان

چنین گفت تهمینه با شوی خود

سفر کردن خارجه گشته مد

برو مهربان همسر با هنر

که سود فراوان کنی در سفر

دعاگوی تو اهل زابلستان

ز پیرزن و  پیرمرد و جوان!

..............................................

(۱) این روزها از هزار راه نرفته می توان پول پارو کرد. رفتن به ژاپن مناسب حال شخصیت داستان آورده شده است و بر شاعر خرده ای نیست.

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 23:47  توسط   | 

 

در يه سايت نه چندان در پيت خواندم كه "بعضي دوم خرداديها وعده كشف حجاب داده اند"

اين قيافه بنده اس وقتي روم به ديوار من باب خبر شنيده، شعر سرودم:

يه شب تو ميدون ونك ، پياده

خدا به ما يه فرقونم نداده

جاتون خالي عروسكاي رنگي:

"سفيد ، سياه و راه راه و پلنگي"

اكثرشون مانكن و مو طلائي

دماغاشون كوچيك و سربالائي

كاكلشون يه متر و نيم قد داره

آدم و ياد عهد بوق مياره

يه شال ۱۰ سانتي روي موهاشون

به جاش بلنده قد چكمه هاشون!

از اون شال كذائي بي زبون

چيزي شبيه دم خر آويزون

ناخناشون بلند و رنگي رنگي

شبيه پرهاي خروس جنگي

ابروهاشون باريكه مثل قيتون

عشوه ميان براي هم فراوون

خلاصه ميدون ونك حيووني

پر شده از حراجي و ارزوني!!!

 

با اينهمه دختر با شخصيت

تو مملكت با اينهمه امنيت

بايد برات هورا كشيد و كف زد

با وعده كشف حجاب و عفت

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 15:54  توسط   | 

چو رستم به دوران ما پا نهاد
خودش را به آب و به آتش فتاد
كه كمتر نباشم ازين مردكان
كمي هم بسازم خودم را جوان
نگاهي به خود كرد در آينه
دماغ است اين يا كه يك وردنه؟
چرا ابروان گشته سرشار مو
چرا گونه هايت شده چون لبو؟
شنيدم كه مردان ايران زمين
به ساكشن نمايند هيكل وزين
چو رستم منم پهلوان جهان
كنم موي خود را چو يال خران
بپوشم لباسي ز جين و كتان
به گوشم كنم حلقه اي چون زنان
چو شهر است و صدها كلاس و افه
مبادا كه ضايع شوي يكدفه!!
درين فكرها بود و مبهوت و مات
كسي گفت " قربان ناز و ادات"
چو رستم به خود آمد از آن صدا
همان شخص قبلي بگفتا " كجا " ؟
تهمتن نگاهي بر آن بنده كرد
نگاهي كه البته بودست سرد
جواني بزك كرده زلفش طلا
ده انگشت خود را گرفته حنا
تلي بر سرش بسته مويش نما
عجب روزگاري شده اي خدا!
...
چو رستم چنين ديد اوضاع شهر
نهيبي به خود زد كه اي در بدر
جهان از تو برپاي مانده به جا
نبايد كه گردي ز اصلت جدا
روم سوي شهر و ديار خودم
كه من آخر up to date و مدم!!
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 14:35  توسط   | 


جناب بوش را دل از دست رفته بود بر چاههاي نفت ايران و خود را به در و ديوار زدي و بلند پروازيش به جاهاي باريك كشيدندي و گمان هلاك. لقمه اي گنده تر از دهانش كه نه مصور شدي به كام آيد يا گنجشكي كه با تير و كمان به دام افتد.

چو چپ چپ به ايران نظر كرده اي
خيالت كه خيلي هنر كرده اي؟

باري، كوفي عنان به نصيحتش گفتي: ازين خيال محال تجنب كن كه انگليس و پرتغال هم زين پيش بدين هوس كه تو داري، اسير و پاي در زنجير بودندي.
بناليد و گفت:

برو كوفي عنان و چرت مگو
كه دلم پيش نفت ايران است
مهر ايران و نفت بسيارش
به دل صاب مرده ام بنشست

شرط " گردن كلفتي " نباشد كه از انديشه ضايع شدن، دل از آرزوي چند ساله ام برگرفتن!

تو كه زورت نمي رسد بر من
برو بيهوده حرف مفت مزن

من بوش نيم اگر به تهران نروم
از شانزليزه دو سه تا تنبان نخرم
اين قافيه را خراب كردم اما
عمرا اگه سوغاتي نيويورك نبرم

فك و فاميل بوش را كه نظر در كار بود و دلشان به حال او مي سوخت، پندش دادند حتي به تختش بستند ، سودي نكرد.

عاشق شده ام، عاشق يك جرعه نفت
اي واي كه آبرويم از دست برفت

آن شنيدي كه باد داشت دماغ
همه گفتند: " جرج بوش الاغ،
قد اين حرفها نباشي تو
برو بنشين كنار جوجه كلاغ! (1)

آورده اند كه مر آن " ايراني با اصل و نسب " كه بوش چشم ديدنش را نداشت، خبر كردند كه پيري فرنگي بر آنچه تو بر رويش خفته اي (!!) مداومت مي نمايد. لاف زن و بيهوده گوست، گاهي ادعاهائي از وي مي شنوند و چنين معلوم همي شود كه پريشان افكار است و فكرهاي شيطاني در سر دارد. " ايراني با اصل و نسب " دانست كه بوش دل آويخته ايران اوست و چشمش لحاف و تشك او را گرفته است!! ... نامه اي به بوش نوشت.
بوش چون ديد كه " بوي جوي خون داره مياد همي " ترسيد و گفت:

آن كس كه كمي ز هيبتش (!!) مي ترسم
انگار عصباني شده از دستم

چندانكه در نامه چنين آمده بود كه كيستي ، چه مي خواهي، در عوض چه مي دهي؟! در قعر بده ، بستان چنان غريق بود كه وقت نمي كرد نفس بكشد.

آنچنان ذوق كردم از نامه
احتمالا "امين آباد " جامه !

گفتا: جواب نامه ام را بفرست كه هم از خير خواهانم ! بلكه بدتر از آزاديخواهانم !! آنگه بوش از ميان تلاطم امواج مثبت دريافتي سر برآورد و مدح ايراني الاصل چنين گفت :

قربون اون قد درازت برم
قربون اون چشماي نازت برم !!!!!!!!!!!!

اين بگفت و نعره اي زد و جان به حق تسليم كرد.

فكر ايراني اگر كار كند
اي بسا دشمن رسوا كه توئي!!

......................................................................................................................
 1: احتمالا منظور خانم رايس است با آن موهاي پركلاغي اش!
  * اصل اين حكايت حتما در گلستان سعدي موجود است!
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 12:28  توسط   | 


زهرا خانم عروس شيخ اتابك

همون كه استاده تو ضرب و تنبك

بعد يه عمري نذر و فال قهوه

كه البته اصل قضيه محوه!!

صاحب يه گل پسر تپل شد

وقت اضافه بود پنالتي گل شد

زهرا خانم يه چند سالي جوون شد

اسم پسر رو هم گذاشته "باربد"

گل پسر زهرا خانم قد كشيد

سوالاي عجيب غريب مي پرسيد:

" كي روز محشر و جزا مي رسه؟

چقد ازين شنيده ها درسته؟

بعد هزار سال كه شماها مردين،

بايد برين به كي جواب پس بدين؟

اگه خدا مي گه شراب حرومه،

پس اون شراب تو بهشت كدومه؟ "

... زهرا خانم يه كم خجالت كشيد

ميون حرف آقا باربد پريد

گفت پسرم كفره اينا كه گفتي،

بپا كه از اونور بوم نيفتي!

... درسته كه زهرا خانم پيچوندش

دماغ آقازاده رو سوزوندش

اما خودش حال و هواش عوض شد

بعد يه عمري تازه نيمه پز شد

دست دريغ و روي پا مي كوبيد

حالا خوبه كسي خانم و نديد!!

هي زير لب مي گف : " الهي العف،

يه عمري زنده ايم بدون هدف

گفتي كه صبح و شب به يادم باشين

فقط به فكر دنياتون نباشين

نماز شب اگر بخوني بد نيس

گفتم اگر اينم بدوني بد نيس

خلاصه كه پند و تذكر دادم

تو هم حذر كن از گناه دست كم! "

... زهرا خانم حسابي زير و رو شد

پيش خدا صاحب آبرو شد

دست دعا به سمت آسمون برد

باسه خدا قسمهاي گنده خورد

مي گف: خدا به حق هشت و چارت

به حق زيتون و گل انارت

يه كاري كن به احتر ام قرآن

تا كه ما هم بشيم يه خرده "انسان"!


( اين شعر براي جشنواره قرآني تسنيم با موضوع سوره مباركه " انسان" سروده شد ان شاء الله كه مقبول افتد)
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 15:12  توسط   | 

قربون اون قد درازت برم

 

قربون اون چشماي نازت برم

 

هيچ ميدوني وقتي زبون ميريزي

 

به چشم بعضي‌ها چقد عزيزي؟!

 

ابرو داري مثال تير و كمون

 

ما رو نكش اون ابروتو نجنبون

 

وقتي مي‌خندي با هزار تا زحمت

 

به نفس اماره بنده لعنت!!

 

شما كه خوشگل شديد اينقد زياد

 

عينك دودي به چشاتون مي‌ياد،

 

دوستاتون،آدماي كله گندن

 

كه را به را به مثل من ميخندن ،

 

يه گوشه چشمي‌ام به ما نظر كن

 

خودم مي‌گم"بيا دلم رو خر كن"!

 

بذار كه "پيشوني نوشتم"بشي

 

روم به ديوار ،"تو"سرنوشتم بشي

 

... از اونجايي كه بنده خيلي ركم

 

حقيقت و اگر نگم مي‌پكم

 

شما با اين منصب عالي رتبه

 

كه"قليون"پارسال و كرده "دنبه"(1)

 

اگر بشي همسر "روم به ديوار"

 

يه هو ديدي شدم وزير دربار!!!

 

قربون اون خوش قدميت برم من

 

كي مي‌گه كه دشمن جونته "زن"؟!

 

شما بگو "ف"ما ميريم"فرحزاد"

 

خدا هماي رحمت و فرستاد

 

وقتي شدم "وزير"به جوون بابام

 

ماه عسل مي‌ريم به آمستردام

 

تقديرمون كشكي چقد باحال شد

 

زبون اين "دونه درشتا"لال شد!!

 

**************************************

 

1-منظور آب زير پوست آوردن معشوق است و لا غير

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 12:11  توسط   | 

 

"دولت براي آن دسته از آژانس ها و تورهاي داخلي كه جهانگردان خارجي را وارد كشور كنند جايزه منظورمي كند."

دولت: ۲ تا لپ لپ توي جيبم گذاشتم

ازين بهتر برات چيزي نداشتم

تو هم لطفي بكن در حق بنده

بيار از خارجه چن تا بيننده

سويچ بنزمو ميدم عزيزم

برو " زرگنده " و " ناهيد " و " مريم "

اگر ديدم كه هس پيشرفتت عالي

خودم مي فرستمت بري سومالي

..................................................................................................

افزايش ثبت اختراعات نشانه بالا رفتن نشاط در جامعه است"

عجب خوشحال و شنگولم من امروز

با اين چيزي كه از خود در وكردم

به جاي قرص اكس و كوفت كاري

همين يك اختراع درمان دردم

...................................................................................................

" بانكها ديگر جايزه نمي دهند"

شنيدم جايزه ها ته كشيده

يعني كفگير به ته ديگ رسيده

و يا شايد فقط تبليغ بوده

يعني جايزه اي در كار نبوده

....................................................................................................

انتخابات هشتمين دوره مجلس شوراي اسلامي به صورت رايانه اي"

اگر ديدي تمام قوم و خويشت

و يا همسايه و دوست سريشت

به يه كانديد راي " آره " داده

ولي راي شما جواب نداده

گناه از حزب راست و چپ نبوده

همش تقصير اين رايانه بوده!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 17:9  توسط   | 

 

در اخبار چنین آمد که " گدائی بنزین مد شده " !! (روم به دیوار)

چنین سرودم که :

اگه منم گدای شهر تهرون

فکر نکنی نخورده ام مرغ و رون

ماشین دارم پرشیای نقره ای

ویلا دارم نزدیکای آبعلی

یه مشکل کوچیکی این وسط هس

نمی تونم دس بذارم روی دس

یه عادت بدی که بنده دارم

اینه که اهل سرعت زیادم

جمعه شبا با جمله رفیقا

کورس می ذاریم خیابون آفریقا

جاده چالوس که خوراکمونه

سرگرمیمون اینه تو این زمونه

بنزین و که سهمیه بندی کردن

یه عده مثل بنده ول المعطلن

خانم آقا به جون بچه هاتون

کمک کنید شادی امواتتون

دو سه تا کارت سوخ یه لیتری بنزین

الهی که زیر تریلی نرین!

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 18:3  توسط   | 

 

( اون آقائی که داره با تلفن حرف میزنه غریبه نیست استاد بنده است گفتم به یادی از ایشون بشه و یه تشکر آب-عکسی !!! البت این که من عکس رو از کجا کش رفتم روم به دیوار خیلی ضایعس زیر و زبر عکس ننوشته بود که حق کپی مسدود است بنده هم چون اصولا در کار کش دادن و کش رفتن و ازین دست مقولات هستم گفتم این هم روش باز هم روم به دیوار!!!)

 

الهی کارت بنزینش بسوزه

خدا لباشو رویهم بدوزه

هر کی که با حرفای صدتا یه غاز

یک طرفه به قاضی رفت تخته گاز

... جونم برات بگه که مثل هر شب

نشسته بودیم پیش هم مرتب

زل زده بودیم به تلویزیون

مدرس و دیدیم پای میکروفون

" سلام و بنده مجری جدیدم

مثل خودم روی زمین ندیدم

مجری قبلی قلبشون مریضه

دکترشون گفته که اجرا جیزه!!"

ما رو میگی اسپند روی آتیش

خدا رو شکر تو خونه بود دو تا دیش

... کسائی که دروغ به مردم می گن

الهی که قعر جهنم برن!

گفتیم یه کاسه زیر نیم کاسه هس

دلیلش احتمالا اون پلیسس

هر کی تو این مملکت هر چی بگه

فردا به جاش می شینه یکی دیگه

همین که "رادان" اومده مهمونی

باید حساب کارتو بدونی

یه مش رئیس و روسا جم شدن

با هم دیگه در گوشی می گفتن

این پسره با سن و سال خردش

دیدی چه آبروئی از ما بردش

انگاری دندون ما رو شمردن

... فردا به جاش مدرس و آوردن!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 11:39  توسط   | 

 

در اخبار  آمد که " رویانا ( گوسفند شبیه سازی شده) فصل پائیز همسرش را انتخاب می کند"

 بر زبانم جاری شد که:

چنین گفت مادر به فرزند خویش

که دردت به جانم دلم گشته ریش

یکی مانده دندان درون دهان

سرم از حنا همچو روی خزان

دو پایم لب گور و حسرت به دل

اگر رفتم از دست من را بحل!

یکی آرزو دارم ای گل پسر

که من را نمائی تو مادر شوهر!

چرا تا بدین سن عزب مانده ای؟

یقین دان که از دین حق رانده ای

... به اخبار هم گوش کن جابجا

که کمتر نباشی تو از رویانا

که او بی پدر  مادر است و صغیر

بیا گوش کن جان من زن بگیر

شنیدم که داماد گردد همی

دل انجمن شاد گردد همی

عجب گوسپندی و این حال خوش

تو بیکاره و بی رگ و رو ترش

پسر چون حکایت ز مادر شنید

سر انگشت حسرت همی می گزید

به مادر چنین گفت: ای مهربان

عزب ماندنم به که دردی به جان

که رویان و هر گوسپند دگر

علف نوش جان می کند خشک و تر

ز اسباب منزل نباشد غمین

طویله برایش بهشت برین

من اما گرفتار و درمانده ام

بدهکار همکار و همساده ام

اگر زن ستانم درین گیر و دار

دگر نام " انسان " نیاید به کار!!

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 13:11  توسط   |